آخرین مطالب سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، هنری و ورزشی را در پایگاه خبری صفحه فردا دنبال کنید.

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال افعی تهران

در این مطلب از سایت صفحه فردا خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال افعی تهران از نظرتان می گذرد، همراه ما باشید.

سریال افعی تهران مجموعه ای نمایشی به کارگردانی سامان مقدم و تهیه‌کنندگی جواد فرحانی است. این مجموعه محصول سال ۱۴۰۲ در پلتفرم فیلم نت است. سریال افعی تهران هر چهارشنبه ساعت ۸ صبح در پلتفرم فیلم نت پخش می شود.

داستان سریال افعی تهران

سریال نمایش خانگی افعی تهران در ژانر درام اجتماعی، ماجراهای یک کارگردان سینما است که درگیر پرونده قتلی می‌شود. پیمان معادی ضمن بازی در نقش اصلی سریال، به‌عنوان نویسنده نیز در ساخت آن نقش داشته است که از این نظر دومین همکاری وی با سامان مقدم، بیست سال پس از فیلم «کافه ستاره» محسوب می‌شود. ضمناً این اولین حضور معادی در شبکه نمایش خانگی خواهد بود.


 

قسمت ۷ سریال افعی تهران
قسمت ۷ سریال افعی تهران

خلاصه داستان قسمت ۷ سریال افعی تهران

ارمان تو خیابون تراپیستشو میبینه و میره پیشش و میگه چیشده؟ اینجا چیکار میکنی؟ او بهش میگه یهو ماشینم خاموش شد منتظرم تا امداد خودرو از راه برسه آرمان بهش میگه برو پشت فرمون بشین و استارت بزن او هم همین کارو می‌کنه و وقتی پیاده می‌شه از آرمان می‌پرسه چی شد؟ آرمان میگه راستیتش نمی‌دونم من اصلاً از ماشین سر در نمیارم حتی رانندگی هم بلد نیستم فقط خواستم یه استارت بزنی شاید از شانسم ماشین روشن می‌شد و فکر می‌کردی من درست کردم آنها با همدیگه می‌خندند. سپس از آرمان می‌پرسه چرا به جلسات تراپیت دیگه نیومدی؟ آرمان میگه راستیتش خیلی احتیاج دارم اما دوست دارمم بیرون از اون اتاق با همدیگه در ارتباط باشیم مشاورش بهش میگه نمی‌شه باید یکیو انتخاب کنی آرمان میگه پس بیرون از تراپی، دوباره با همدیگه می‌خندن او با حرف زدنش و رفتارش به آرمان نشون میده که خودشم از او خوشش اومده. آرمان به زندان میره تا به درخواست افعی تهران با هم حرف بزنند و ازش می‌خواد تا فیلمو جوری بسازه که پسرش وقتی بعداً دید بدونه که به خاطر چی اعدامش کردن برای چی اون قتل‌هارو انجام داده، اگه نمی‌تونه بهم افتخار کنه حداقل سرشو پایین نندازه و خجالتم نکشه.

آرمان بهش قول میده که تو فیلم مشخص باشه که دلیل کارهاش چی بوده سپس همان موقع میگه نیره شریفی کسی که ۹ ماه پیش کشتمش و کسی هم از محل جنازه‌اش خبر نداره حتماً تا حالا خانواده‌اش تو مفقودیا دنبالش می‌گشتن بازپرس پرونده سریعا دستور میده تا اسم نیره شریفی را تو قسمت مفقود شده‌ها بگردند. آنها این اسمو تو قسمت گمشده‌ها پیدا می‌کنن که ۴۱ سالش هم هست او با عصبانیت به داخل اتاق بازجویی میره و ازش می‌پرسه محل جنازه‌اش کجاست؟ افعی تهران میگه این اسمو فقط با اومدن آقای کارگردان گفتم محل جنازشم فقط به پدرم میگم بازپرس بهش میگه تو ممنوع الملاقاتی! اما افعی تهران حرف خودشو دوباره تکرار می‌کنه. آرمان بیاتی به دفتر کارش میره و اونجا جلسه دورخانی را شروع می‌کنند اما رومینا به خاطر اینکه بازیگری بلد نیست چند تا تپق می‌زنه عرفان فیلمبردار گروه تو جلسه با کناری شروع می‌کنه سر موضوعی خندیدن که رومینا به خودش می‌گیره و فکر می‌کنه اونو دارن مسخره می‌کنن و جلسه را ترک می‌کنند. تهیه کننده که رومینا دوست دخترش هست ناراحت میشه و از جلسه بیرون میره.بعد از چند دقیقه برمی‌گرده و میگه یا باید عرفان جلوی همه از رومینا عذرخواهی کنه یا باید اخراج بشه.

تو جلسه تراپی آرمان با مشاورش شروع می‌کنه صحبت کردن و از این قضیه که خیلی داره اذیتش می‌کنه باهاش صحبت می‌کنه او بهش میگه که به خاطر ساخته شدن فیلمم بعضی وقتا باید کارهایی بکنم که خودم از خودم حالم به هم می‌خوره سپس تعریف می‌کنه که خودش پیش رومینا رفته و وقتی بعد از حرف زدن باهاش دیده که زیر بار نمیره که اشتباه می‌کرده خودش از طرف عرفان ازش معذرت خواهی کرده رومینا هم جلوی گروه گریم آرمان را کوچیک می‌کنه که آرمان حسابی به هم می‌ریزه و عصبی میشه اما خودشو کنترل می‌کنه. سپس به مشاور میگه که الان که باهات در میون گذاشتم یه کمی بهتر و راحت شدم مشاور بهش میگه خوبه خوشحالم اصلاً اینجا واسه همینه. بعد از جلسه تراپی آرمان به دنبال بابک میره که یه کمی هم دیر کرده سپس با هم به رستورانی میرن که با گروهش اونجا قرار گذاشته. در رستوران رضا یزدانی در حال پیانو زدن و خواندن است که آرمان با دیدنش به گروهش میگه من با آرمان و سیامک انصاری تو یه مدرسه بودم بعد از تمام شدن قطعه‌اش رضا پیش آرمان میاد و با هم کمی درباره گذشته حرف می‌زنند و از خاطراتشون میگن سپس بهش میگه به مناسبت اینکه تو روز تولدم همدیگرو دوباره دیدیم برای سریالی که می‌خوای بسازی یه ترک می‌خونم آرمان ازش تشکر می‌کنه. آخر شب آرمان برای اینکه فیلمبرداری سریالش داره شروع میشه استرس داره…..

قسمت ۶ سریال افعی تهران
قسمت ۶ سریال افعی تهران

خلاصه داستان قسمت ۶ سریال افعی تهران

داوود از بچه های تیم آرمان، آرمان و پسرشو به خانه اش میرسونه که تو راه آرمان با دیدن رستورانی اونجا میگه ماشینو نگه داره و با بابک به داخل میره سپس به صندوقدار میگه من حدود ۳۵ سال پیش اومدم با پدرم اینجا غذا خوردم و فرار کردیم پولشو ندادیم اومدم حساب کنم صندوقدار به پدرش که صاحب اونجاست میگه و او با آرمان دعوا میکنه که غلط کردین فرار کردین آرمان میگه آقای محترم من اون موقع بچه ای بیش نبودم! سپس بعد از گرفتم قیمت میبینه فاکتورشون ۴ میلیون شده سپس جا میخوره و بعد از حساب کردن میره از اونجا. فردای آن روز حاضر شدن تا بابک را بزاره مهدکودک و بره دفتر کارش که صدایی میشنوه و به بیرون میره او میبینه صاحب خانه اش عزیزخانی تو راهرو حالش بد شده و سریعا به بیمارستان میبرنش. اونجا دکتر میگه سکته کرده و اگه دیرتر میاوردینش معلوم نبود چه بلایی سرش میومد. پسر عزیزخانی به اونجا میاد و تشکر میکنه که رسونده پدرشو به بیمارستان و میگه ای کاش قبلش به من زنگ میزدین که بگم بیمارستان خصوصی نیارین.

آرمان میگه پدرتون سکته کرده دکتر میگفت اگه دیرتر میاوردمش معلوم نبود چه بلایی سرش بیاد. سپس او میگه من کار دارم بای برم شما هم برین به کارهاتون برسین پدرم هیچیش نیست حالش خوبه و میره. نیلوفر منشی و از بچه های تیم آرمان بهش زنگ میزنه و میگه کجایی؟ علی مصطفی اومده دعواش شده خودتو سریع برسون او به سرعت به طرف دفتر کارش میره. اونجا فرهادو میبینه که داغون شده و نیلوفر میگه طناز طبابایی هم وقتی فهمیده یکیو جاش گذاشتین بهت یه پیام داده و یه آرمان نشون میده که او با تعجب میگه اینارو الان با منه؟ سپس میره. آرمان به مهدکودک میره دنبال بابک که اونجا مربی بابک میگه امروز بابک رفت از دوستش معذرت خواهی کرد بوسش کرد بغلش کرد و باهم آشتی کردن آرمان خوشحال میشه و میخواد توپی را شوت کنه بده به بچه ها که میخوره تو صورت یه دختر بچه آنها شوکه میشن و میرن تا خون دماغ بچه را تمیز کنن مادر اون دختر با آرمان دعوا میکنه و از اونجا میرن. او به همراه گروهش به طرف بازداشتگاه میرن تا با افعی تهران کمی صحبت کنن واسه ساختن فیلم. افعی تهران بهش میگه کسیو بزارین جای من تو فیلم که یکم خوشگل باشه پسرم میخواد ببینه فیلمو و گریه اش میگیره آرمان بهش میگه اگه میخوای خوب ساخته بشه فیلم بهم چیزهاییو بگو که به پلیس نگفتی او میگه بپرس تا بهت بگم. آرمان باهاش حرف میزنه و میگه چرا شوهرتو کشتی؟ او میگه چون بچه مو اذیت میکرد آرمان میپرسه یعنی هیچ راه دیگه ای نبود؟ او میگه چرا، بچه مو میکشتم!

آرمان میگه ولی گفتی شوهرت سومین قتلته چرا؟ او میگه واسه اینکه من فقط کشتن با سم بلد بودم میخواستم خیلی زجر بکشه و بمیره! چون فهمیده بودم فقط کتک نمیزده بچه مو بلکه آزار و اذیتش چیزهای دیگه هم بوده و گریه میکنه. آرمان میگه برای امروز بسه سپس موقع رفتن بهش میگه تو بازیگر خیلی خوبی میشدی چون بازیگر باید دروغگوی خوبی باشه تو توش تبهر داری! شوهرتو کشتی واسه اینکه اعدامت کنن خودتو افعی تهران جا زدی تعداد قتل هاتم گفتن ۷تا جنازه پیدا کردن تو هم گفتی ۷نفرو کشتم وگرنه کی میتونه حدس بزنه که افعی تهران چند نفرو کشته و میره. آرمان تو دفتر با همون سیدی قرار داره واسه همکاری باهاش تو فیلم که قبل از شروع صحبت ها هومن میگه من میخواستم اینو بسازم ولی منصرف شدم چون یه روز افعی تهران بهم زنگ زد و گفت اگه منو بی عرضه و قاتل جلوه بدی میام بالاسرت و من ترسیدم کشیدم کنار بهت توصیه میکنم تو هم بکشی کنار جون خانواده ات در خطره. آرمان میگه الان که افعیو گرفتن! همون میگه اونی که به من زنگ زد مرد بود نه زن سپس بعد از کمی حرف زدن میره که آرمان میره تو فکر و فکر میکنه واسه این اینو میگه که بکشه کنار و خودش بعدا بسازه. افعی تهران تو اداره پلیس به بازپرسش میگه میخوام به یه قتل دیگه اعتراف کنم ولی فقط به اون کارگردان فیلم میگم….

قسمت ۵ سریال افعی تهران
قسمت ۵ سریال افعی تهران

خلاصه داستان قسمت ۵ سریال افعی تهران

آرمان اصلاحیه های لازمو با خودش برده خونه و بررسی میکنه و میخونه که هرجور با خودش کلنجار میره میبینه نمیتونه قبول کنه و به فرهاد زنگ میزنه و میگه نمیسازم فیلمو. مادر شاهین یکی از بچه های گروه آرمان فوت میکنه و خبرش به گوش آنها میرسه. آنها باهم تصمیم میگیرن تا شب برن به خونه مادر شاهین برای مراسم. آنها حاضر میشن و به اونجا میرن گه شاهین با دیدن آنها تو بغل آرمان گریه میکنه و آنها بهش تسلیت میگن. مراسم نی زنی و تار و فلوت شروع میشه و مجلس گرم میشه. موقع خوردن شام شده و فرهاد به شاهین میگه که نمیخوای شام بدی بهشون؟ او میگه باید شام بدم؟ آنها میگن آره دیگه این موقع شب اومدن باید حداقل یه چلوکباب بدی دیگه شاهین میگه واقعا؟ باشه پس زحمتشو بکشین دیگه دستتون درد نکنه و میره که آنها جا میخورن و آرمان میگه الان شام مراسم مادرش افتاد گردن ما؟ سپس آرمان میگه حالا عیب نداره ۲۰ پرس چلو کباب کافیه دیگه همان موقع تعداد زیادی وارد مجلس میشن که فرهاد میگه فقط همین الان ۲۰ نفر اومدن که! در آخر سفارش میدن و مراسم به خوبی جلو میره. وقتی غذا را میارن آرمان میره پایین تا حساب و کتاب کنه و غذارو تحویل بگیره که وقتی میبینه مبلغ فاکتور ۹ میلیون شده شوکه میشه و میگه اشتباه شده حتما چون من فقط ۲۰تا کباب کوبیده خواسته بودم!

سپس متوجه میشه به جای کوبیده برگ آورده و میگه برو عوضش کن کوبیده ای که خواسته بودم بیار و باهمدیگه سر مبلغ و اشتباهی که کرده بحث میکنن که همان موقع امین حیایی به اونجا میاد و پیک با دیدنش جا میخوره و میخواد باهاش سلفی بگیره امین حیایی با آرمان صحبت میکنه و میگه چیشده؟ آرمان میگه هیچی که پیک میگه پولشو نمیده تحویل بگیره امین میگه بزار من حساب کنم بالاخره این همه فیلم های مارو نقد میکنی بزار یکبار من مهموناتون کنم اما آرمان میگه نه اصلا نمیشه شما برو بالا اینجا یه مشکل دیگه هست که من کوبیده خواستم ولی برگ آوردن امین میگه برگ که خوشمزه تره حالا بزار من حساب کنم مشکل پوله! آرمان نمیزاره که همان موقع دو نفر از ترک موتور میان پایین و میگن مشکل چیه آقای حیایی؟ و جوری رفتار میکنن که طرفدار امین حیایی هستن و به آرمان میگن که باهاش درست حرف بزنه.

سپس بعد از گرفتن فیلمی با حیایی به سرعت میرن که آرمان متوجه میشه کیف پولشو دزدیدن امین فکر میکنه داره بهونه میاره و میگه بزار من حساب کنم نمیخواد تهمت بزنی به طرفدارهای من و کسی باور نمیکنه که واقعا کیفشو زدن فرهاد بعد از حساب کردن به داخل میرن. مهمونها با دیدن امین حیایی ولش نمیکنن که باعث کلافگی امین حیایی شده. طلبکار فرهاد اومده اونجا و پیداش کرده سپس ازش میخواد یا دو میلیاردشو بده یا دستبند بزنه ببرتش که آرمان امین حیاییو میاره تا حرف بزنه و فرصت بگیره اون زن قبول میکنه و میگه با این ضمانت که اگه پولمو نداد خودتون میدین بهم درسته؟ امین تو عمل انجام شده قرار میگیره و میگه کمکش میکنم تا درست بشه اوضاع. فیوز میپره و بابک از ترس میره تو بغل آرمان پدرش. آنها به کوچه میرن تا برای آبرو داری فعلا از برق شهری استفاده کنن تا به مامور برق بگن بیاد که آرمان متوجه شده بابک تو فکره و تو جو عزاداری و روش تاثیر گذاشته که بهش میگه پدر و مادرها هیچ وقت بچه هاشونو ول نمیکنن نترس و بغلش میکنه. سپس به بچه های تیمش میگه باشه فیلمو میسازیم آنها خوشحال میشن به شدت….

 

فسمت ۴ سریال افعی تهران
فسمت ۴ سریال افعی تهران

خلاصه داستان قسمت ۴ سریال افعی تهران

آرمان به خاطر میاره که پدرش برای تنبیه اونو مدام تو انباری تاریک و سرد حبس میکرد. فرهاد پیش آرمان میره تو دفتر کار و باهاش حرف میزنه و میگه قراره از ارشاد بیان و باید به نکاتی که میگن عمل کنیم تا مجوز ساخت صادر بشه اگه باهاشون راه نیای یکی دیگه میسازه سپس اونا میان و برگه اصلاحیه لازمو بهش میدن و میرن. شب خاله بابک به آرمان زنگ میرنه که میاد بابکو با خودش میبره ال به کارش برسه او خوشحال میشه اما وقتی رفتار خودش و بچه هاشو با پسرش میبینه منصرف میشه. فردای آن روز تو مترو آرمان به فرهاد پیام میده که هرچی فکر کردم با اصلاحیه ها کنار نیومدم نمیتونم اینارو قبول کنم.آرمان تو جلسه تراپی تلفنش مدام زنگ میخوره و او هم جواب میده روانشناس بهش میگه شما قرار بود وقتی وارد این اتاق میشین واسه تراپی تلفنتونو خاموش کنین ولی شما اینجا هم کار خودتونو میکنین انگار میخواین همه جا کارگردانی بکنین! آرمان میگه این واجب بود صاحب خونه پدرم بود باهاش اینجا قرار گذاشتم. بعد از اومدن صاحب خانه پدرش از اتاق بیرون میره که او باهاش حرف میرنه و از طلبش میگه آرمان میگه طلب پدرم به من چه ربطی داره؟

او ازش میخواد تا طلب پدرشو پرداخت کنه که آرمان میگه من اگه رابطه نزدیکی با پدرم داشتم که بخوام طلبشو بدم از همه دیرتر نمیفهمیدم که مرده برو میخوای هرکاری بکنی بکن به من ربطی نداره طلبش. آرمان تو برنامه نقد فیلم و سریال در حال حرف زدن با مهمان برنامه ست که پسرشو پشت صحنه میبینه با یه دختر بچه حرف میزنه و گونه اش را می بوسه. جلسه بعدی تراپی آرمان به روانشناس میگه امروز رفتم مهدکودک پسرم رفته بازوی هم کلاسیشو جوری گاز گرفته که کبود شده! من الان با پدر و مادر اون بچه چجوری رفتار کنم؟ چی بگم بهشون؟ چجوری تو روشون نگاه کنم؟ بعد از کمی حرف بدن ازش میپرسه آهنگی که واستون فرستادمو گوش کردین؟ دکتر میگه وقتی قبول کردی که اینجا تحت درمان باشی پس چاچوب منو هم قبول کردی هر ارتباطی بیرون از این اتاق با من ممنوعه آرمان میگه من اونو فرستادم تا منو بهتر بشناسین دکتر میگه من تو همین اتاق حدی که باید بشناسمتون میشناسم نگران نباشین آرمان میگه پس بهم بگین من الان چجوری با پدر و مادر اون پسر حرف بزنم. شب تو خونه آرمان میخواد از والدین اون بچه عذرخواهی کنه و پیام صوتی بفرسته که بابک مدام از دهنش صدا درمیاره و آرمان ازش میخواد ساکت بشه چون صداش میره تو ویس اما بابک آروم نمیگیره که آرمان مجبور میشه تایپ کنه به جای ویس گرفتن.

موقع خواب بابک به آرمان میگه من خوابم نمیبره میشه بغلم کنی؟ آرمان میگه نه خیر خیلی کار خوبی کردی امروز بغلتم بکنم؟ بابک ناراحت میشه و با ناراحتی پشتشو میکنه و میخوابه که آرمان دلش نمیاد و از پشت بغلش میکنه. جلسه بعدی تراپی آرمان دوباره درباره بابک با دکتر کمی حرف میزنه و از ورز اولی که اومده بود خونه اش میگه که همه جارو بهم ریخت حتی تلویزیونم شکست دکتر میگه تو چی گفتی بهش؟ آرمان میگه هیچی عصبی بودم حرفی نزدم او میگه خوب کردی که تو عصبانیت ساکت موندی بابک الان تو تنش بزرگیه به خاطر جابه جاییش از پیش مادرش به اینجا باید مراعات کنین. سپس از مادرش دوباره میپرسه که آرمان بعد از کمی حرف زدن عصبی میشه و میگه چرا منو خوب نمیکنی؟ حال منو ببین! تا کی همش از مادرم میخوای بپرسی بری تو قدیم؟ دکتر میگه این وضعیت یه روزه واسه شما پیش نیومده که بخواین تو دو سه روز خوب بشین! آرمان با عصبانیت باهاش بحث میکنه و میگه فقط به فکر پول گرفتنی منتظری سر تایم بگی زمان تموم شد که کارت بکشیم سپس خودشو خالی میکنه و از اونجا میره….

 

خلاصه داستان قسمت ۳ سریال افعی تهران
خلاصه داستان قسمت ۳ سریال افعی تهران

 

خلاصه داستان قسمت ۳ سریال افعی تهران

دوران کودکی آرمان؛ پدرش باهاش صحبت میکنه و ازش میپرسه که کدوم یکی از درساشو بیشتر دوست داره آرمان میگه هیچ کدوم! آرمان به موسسه آموزش بازیگری و نقد سینما میره تا بره سر کلاسش. بعد از اتمام کلاس دوست دختر پدرش بهش میگه بهتر نیست من برم تو همون حیاطه بازیگری؟ از نقد خوشم نیومد! آرمان میگه آره برو کلاس هاشو بنویس او بهش میگه کلاس مگه لازمه؟ من که دیگه بازیگر شدم مو انتخاب کردین دیگه! سهراب میگه به فکر فیلم من نباش فیلمم هنوز رو هواست! معلوم نیست اوکی بشه یا نه بعد اصلا نباید سرمایه گذاریت فقط رو من باشه وقتی این حرفه رو دوست داری بزارین زندگیت نظم بده! دوست دختر اسپانسر فیلم آرمان که باعث بهم خوردن قرارداد کاری شده بود به اونجا اومده و میگه من نمیخواستم اینجوری بشه چون من به یه نقش ساده راضی بودم نقش اول نمیخواستم! وقتی فهمیدم دبه عنوان اسپانسر دوست پسرم چیکار کرده خیلی بهم ریخته ام! بعد از چند دقیقه وقتی به اتاق کارش میره میبینه که الهه اومده اونجا و میگه اومدی بابکو ببری؟ الهه میگه نه کار مهمی پیش اومده سریع برگشتم تا به این بهونه وسایل واجب بابکو هم بهت بدم سپس ازش میخواد تا بابکو ببینه اما آرمان میگه نه نمیزارم بچه رو هوایی کنی! برو از اینجا! همان موقع به آرمان زنگ میزنن و میگن یه نفرو پیدا کردیم دارویی که میخواستینو داره احتمالا او سریعا به اونجا میره که الهه هم دنبالش میره و میگه منم میام.

آنها به انبار کیرن و پسری به اونجا میاد و میگه پیدا نشد نداریم آرمان عصبی میشه و میگه همین؟ این همه راه منو کشوندی اینجا بعد میگی نداری؟ اون پسر داشت میرفت که الهه آرومش میکنه  و میگه این مرد کارگردانه یکم بهم ریخته اصلا داشت از ظاهرت تعریف میکرد که واسه فیلمش ازت استفاده کنه! که اومدی خودت اون پسر جوگیر میشه و شماره پلاک مغازه ای در طبقه پایینه بهشون میده و میگه نگو از طرف منی که بیرونت میکنه. اونا بالاخره موفق میشن دارو را با پولی گزاف به قیمت ۲۵ میلیون بخرن . تو مسیر برگشت الهه میگه باید برم آیینه و شمعدون بگیرم سپس سوار تاکسی میشن و اونجا آرمان درباره رابطه اش با بابک نامزدش میپرسه که باهم چجورین الهه میگه خیلی خوبه حواسش بهم هست و خیلی روم حساسه آرمان میگه کی میای بابکو ازم بگیری ببری؟ الهه میگه من از خدامه بچه ام بیاد پیش خودم! فقط بزار این عقد تموم بشه خودم میام پسرمو با خودم میبرم نمیزارم پیشت بمونه! آرمان درباره رابطه نامزدش بابک با پسرش بابک میپرسه که الهه میگه خداروشکر خیلی خوبن مشکلی این وسط باهم ندارن آرمان خداروشکر میکنه. همان موقع بابک با الهه تماس تصویری میگیره که او از آرمان میخواد خودشو نشون نده و حواسش باشه تو فیلمش نیوفته چون خیلی حساسه.

سپس درباره کتاب قصه ای حرف میزنه و میگه این کتاب قصه کفشدوزکو بابک خیلی دوست داره شب ها بدون این خوابش نمیبرد واسش بخون حتما آرمان با شنیدن کفش دوزک یاد گذشته در دوران کودکی اش میوفته که با کفش دوزک ها بازی میکرد. آرمان میره بابک را از مهدکودک برمیداره که نزدیک خونه شون فرهاد جلوشو میگیره آرمان میپرسه تو کجایی؟ چرا جواب نمیدی؟ فرهاد میگه چون طلبکارا دنبالمن! الان مثلا ترکیه ام سپس بهش میگه اسپانسر دوباره اومد بیا بریم حرف بزنیم باهاش آرمان با دیدن اسپانسر میگه بیام که دوباره توهین کنه؟ نمیام ولی در آخر با اصرارهای فرهاد قبول میکنه اسپانسر میگه اون شب هیچ کدوممون تو وضعیت خوبی نبودیم سپس ازش میخواد باهم همکاری کنن که آرمان میگه فکرامو میکنم تا ۲،۳ روز آینده خبرشو میدم و میرن. تو خونه موقع خواب برای بابک قصه میخونه که بابک سراغ مامانشم میگیره و آرمان میگه کار داشت سریع رفت فقط اومد وسایلتو بده زود میاد دوباره….

 

خلاصه داستان قسمت ۲ سریال افعی تهران
خلاصه داستان قسمت ۲ سریال افعی تهران

خلاصه داستان قسمت ۲ سریال افعی تهران

آرمان در حال گزینش کردن کسایی هست که اومدن برای تست بازیگری. آرمان بابک را به یک مهدکودک میبره تا اونجا باشه که به کارهاش برسه منشی مهدکودک ازش میخواد فرم را پر کنه که آرمان میگه من به اندازه کافی بابکو نمیشناسم بیشتر پیش مادرش بوده من از فرم عکس میگیرم میفرستم واسه مادرش تا پر کنه واستون بفرستم او قبول میکنه ولی آرمان بهش میگه تا ساعت ۲ اینجاست؟ بیشتر نمیشه؟ سپس پوستر تئاتر کودکانو میبینه که آرمان اسم بابکو اونجام مینویسه و میگه بعد از کلاس تو این کلاس هم شرکت کنه بهتره. او به  الهه زنش زنگ میرنه و میگه بدترین زمان ممکن آوردی این بچه رو پیش من که رو فیلمم دارم کار میکنم همش درباره کودک آزاری و ضرب و شتم هستش! الهه میگه راحت ترین کار اینه موقعی که پیش بابای درباره اینا حرف نزنی! سپس حرفاشو میزنه و تلفنو قطع میکنه. بازپرسی به فامیلی جودی پرونده افعی تهران دستشه که میره پیش آرمان و بهش میگه با این فیلمتون اجازه نمیدم کار مارو ببرین زیر سوال و مارو ناموفق جلوه بدین! آرمان میگه شما فکر میکنین موفق بودین تو دستگیریش؟ سکوت عمیقی بینشون حکم فرما میشه که جودی میگه منظورم اینه یا باهم این فیلمو میسازیم یا باهم! آرمان متوجه میشه و میگه فهمیدم. وقتی شب به خانه میره با بابک قایم موشک بازی میکنن که بابک لب تراس میره مخفی میشه که آرمان میترسه و ازش میخواد دیگه اونجا نره.

آرمان پیش مشاور رفته تو جلسه دوم مشاور میپرسه که چجوری با الهه آشنا شده آرمان میگه تو صف بلیط فیلم فجر باهم آشنا شدیم که به زور دوستاش اومده بود اونجا جذبش شدم چون خیلی خاکی بود با هرچیز کوچیکو ساده ای خوشحال میشد و کیف میکرد شبشم رفتیم باهم شام خوردیم. تا ازدواج کردیم بعدا و فهمیدم که داره برای من خودشو تغییر میده یعنی موزیکی که من گوش میدادم گوش میداد، فیلم هایی که من میدیدم میدید سلیقه شو نزدیک به من میکرد تا وقتی بچه مونو به دنیا آورد یهو تغییر کرد و گفت نمیخوام دیگه واست تغییر کنم و شد همون دختری که قبلا میشناختمش و از این بابت خوشحال بودم ولی این اذیتم میکرد که تو خوشیا نمیخواست کنارش باشم و تنهایی با دوستاش بود تا اینکه از هم جدا شدیم، زمان مشاوره تموم میشه و میره به دفتر کارش. بازیگرها میان و آرمان با دوتا از دستیارهاش ازشون تست میگیرن و گزینش میکنن.

آرمان از بازی مونا دوست دختر پدرش خوشش میاد و میگه خوب بودی آفرین یه دختر تو اتاق نشسته و مدام یا با تلفن حرف میزنه و تمرکز بقیه رو بهم میریزه یا میخنده و نظر میده که آرمان کلافه میشه و به منشیش میگه ایشون کیه؟ بگین برن اصلا تست نمیگیرم ازشون او بهش میگه آشناعه آقای فیضی هستن آرمان میگه آشنا هرکی که هست بگو بره. اون دختر با عصبانیت میره. شب فرهاد تو دفتر کار پیش آرمان میره و میگه تو چیکار کردی؟ آرمان میگه چیکار کردم مگه؟ فرهاد میگه این دختررو که رد کردی دوست دختر اسپانسره بوده الان زنگ زده میگه همه چیز تموم شد پروژه خوابید! سپس باهم میرن به دم در خانه اسپانسر منتظر میمونن تا بیان، وقتی میرسن فرهاد با آرمان جلوی مرده میرن و باهاش صحبت میکنن که کوتاه بیاد اما او هرچی از دهنش در میاد میگه و در آخر از اونجا میرن. تو مسیر جودی به آرمان زنگ میرنه و میگه افعی تهران اعتراف کرده و پرونده بسته شده و تلفنو قطع میکنه….

قسمت ۱ سریال افعی تهران

خلاصه داستان قسمت ۱ سریال افعی تهران

آرمان بیانی نقد کننده و کارگردان سینماست و پیش یه روانشناس به اسم مژگان میره. روانشناس ازش میپرسه که چرا اینجارو انتخاب کردی؟ او دلایلشو میگه و اول درباره کودکی اش و رفتارهای بد پدرش با خودش حرف میزنه سپس باهاش درباره قاتلی حرف میزنه که به افعی تهران معروفه و میگه طبق تحقیق هایی که کردم کساییو میکشه که سابقه کودک آزاری داشتن اصلا به خاطر همینه که دوست دارم فیلمشو هم بسازم. شب آرمان به تئاتری میره ولی به خاطر شدت مسخره بودن چرت میزنه و خروپف میکنه که صحنه بهم میخوره و او را بیرون میکنن آرمان میگه والا من تو رخت خوابم به زور قرص میخوابم این نمایش انقدر چرت و آبکیه که خوابم گرفت اصلا سپس از گیشه پولشو پس میگیره. فرهاد دوست و همکار آرمان به اونجا میره و بهش میگه مژده بده اسپانسر پیدا کردم! آرمان میگه چی میگی؟ اصلا این پروژه به خاطر کودک آزاری و ماجرای قتل و قاتل دورش یه خط قرمز کشیدن و اجازه کار نمیدن تو میگی اسپانسر جور کردی؟ فرهاد میگه نمیدونم بگم خوشبختانه و یا متأسفانه با این قتل جدیدی که انجام داده اجازه ساخت سریالتو دادن آرمان جا میخوره و میگه واقعا؟ حالا اسپانسر کی هست؟

فرهاد میگه یه پسر پولدار عشق سینما. فردای آن روز آرمان تو کلاس درس هست و در حال آموزش به هنرجوهاش که یه زن جوان بهش زنگ میزنه و میگه من از دوست های پدرتون هستم خیلی وقته ازش خبر ندارم هرچی در میزنم درو باز نمیکنه نگرانشه کلیدساز گفتم بیاد ولی میگن تا از فامیل های درجه یکیشون کسی نیاد درو باز نمیکنه و ازش خواهش میکنه که سریع خودشو برسونه. آرمان میرسونه خودشو و وقتی در باز میشه میبینن که مرده. شب فرهاد بهش زنگ میزنه که کجایی؟ قرار داشتیم با اسپانسر! او که کلا یادش رفته میگه بابام مرده. فردای آن روز پدرشو دفن میکنن. آرمان میره به دفتر کارش که میبینه الهه همسر سابقش بابک بچه شونو آورده گذاشته اونجا ت یه مدت پیش آرمان بمونه. آرمان که نمیتونه نگهداری کنه به الهه زنگ میزنه و ازش میخواد تا بابک را ببره چون اصلا شرایط نگهداری بچه رو نداره اما الهه میگه خانواده نامزدم دارن میان کیش نمیتونم از بابک مراقبت کنم اما الهه میگه باید برم بهت زنگ میرنم. آرمان بابک را میبره به داروخانه محل کار سایا خواهر الهه و ازش میخواد تا بابکو نگه داره اما اونم نمیتونه.

شب تو خونه آرمان از پس بابک برنمیاد و او باعث میشه تلویزیون بیوفته و بشکنه که آرمان خودشو کنترل میکنه تا چیزی به او نگه. فلش بک به جلسه تراپی، آرمان میگه به روانشناس که فکر میکردم اگه پدرم بمیره ناراحت بشم و حسم بهشو دوباره احساس کنم ولی وقتی مرد انگار نه انگار! نمیدونم این بده یا خطرناکه ولی هیچ حسی نداشتم حتی یه قطره اشک! روانشناس میگه بی خوابی هاتون و اینکه نمیتونین با پسرتون ارتباط بگیرین از همین نشأت میگیره که بهش میپردازیم، ۵ دقیقه از تراپی مونده میخواین از مادرتون حرف بزنین؟ آرمان میگه اون یه فرشته بود وقتی ۱۵،۱۶ ساله بودم باهاش سر یه موضوع احمقانه قهر کردم از اون وضعیت که هی قربون صدقه ام میرفت و منت کشی میکرد خوشم میومد حس خوبی میداد بهم واسه همین قهرمو کش دادم تا وقتی از مدرسه اومدم دیدم یه جا پر از آمبولانس و پلیسه رفتم جلو دیدم مادرم تصادف کرده مرده، رفته بود نون خامه ای بگیره چون من دوست داشتم سپس اشک میریزه.جلسه تراپی تموم میشه و آرمان مثل همیشه هندزفری را تو گوشش میزاره و مسیری طولانی را همراه با گوش دادن به موسیقی پیاده روی میکنه…

مطالب مرتبط
دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.