هنری

دانلود مستقیم قسمت دوم سریال ذهن زیبا + خلاصه داستان قسمت ۲ ذهن زیبا

سریال ذهن زیبا اقتباسی آزاد از زندگی دکتر حسین بهاروند، محقق برجسته‌ی ایرانی در حوزه‌ی زیست‌شناسی است که چالش‌های علمی و ذهنی او را به تصویر می‌کشد.

سریال ذهن زیبا از ۱۲ اسفند ۱۴۰۳ هر شب ساعت ۲۲ از شبکه اول سیما منتشر و در ساعت ۳ بامداد و ۱۰:۳۰ قبل ظهر و ۱۳:۳۰ بعد از ظهر بازپخش خواهد شد.

دانلود قسمت دوم سریال ذهن زیبا از شبکه یک سیما

https://telewebion.com/product/0xc4c0d95

خلاصه داستان قسمت ۲ سریال ذهن زیبا

زمان جوانی، محسن در حال خوندن درس برای کنکوره، او با افسانه صحبت میکنه و میگه چقدر جالب میشه که ژن دوتا موجودو باهم قاطی کنی یه چیز جدید دربیاد! افسانه میگه یعنی میشه؟ مثلا گربه و سگ که گربه سگ ساخته بشه! محسن میگه دیگه نه در اون حد! او میره به خوندن درسش برسه که تو کوچه یه پلاستیک میبینه که توش یه موش گیر کرده او پلاستیکو برداشته و داره نگاهش میکنه که مروارید همان پیرزن گلیم باف میبینتش و ازش میخواد تا حیوان بیچاره رو اذیت نکنه و بزاره بره او میگه من نزاشتمش تو پلاستیک داشتم نجاتش میدادم! و میبینه اون پیرزن پلاستیک تو دستشه که میگیره و میگه بزارین کمکتون کنم و تا دم خونه اش میبره. اون پیرزن از کسی گلگی میکنه پیشش که قرار بوده بیاد ازش عکس بگیره اما نیومده محسن میگه من بلدم مروارید خوشحال میشه و میگه دم و دستگاهشم داری؟

او تأیید میکنه و میگه جورش میکنم من فردا امتحان کنکور دارم تموم که بشه میام ازتون عکس میگیرم، او قبول میکنه و خوشحال میشه. محسن به خونه رفته که میبینه پدر و مادرش باهمدیگه در حال پچ پچ کردنن و مادرش النگوشو میخواد دربیاره بده به پدرش که او قبول نمیکنه محسن میره پیش مادرش و ازش میپرسه ماجرا چیه؟ چیشده؟ مادرش میگه هیچی پدرت نصف حقوقشو داده به کسی قرض داده اونم بهش پس نداده موقعی که قرار بوده بده الان دستش خالیه بهم ریخته ست محسن گلگی میکنه و میگه حالا بقیه بچه‌ان به منم نباید بگی؟ و میره. موقع خواب وقتی همه خوابن محسن مقداری پول داره که میره یواشکی بزاره تو جیب پدرش که برادرهای دیگه اش هم که ماجرارو فهمیدن پول هایی که دارنو میرن به محسن میدن و میگن اینارو هم بزار تو جیب بابا و کیف مامان محسن لبخند میزنه و جا میخوره. فردای آن روز محسن میره دوربین کرایه میکنه و دوستش میگه که بیا تو مسابقه عکاسی شرکتدکنیم خوش میگذره او قبول میکنه.

محسن میره خونه مروارید و در میرنه که او میپرسه کیه؟ او بهش میگه که اومدم ازتون عکس بگیرم او خوشحال میشه و میگه بیا تو. مروارید آماده میشه و از محسن برای تیپش نظر میپرسه محسن از مروارید عکس می‌گیره مروارید ازش می‌پرسه که کار می‌کنی؟ اون میگه نه تازه کنکور دادم قبول شم میرم برای ۴ سال درس خوندن بعدش استخدام بشم مشغول می‌شم به کار آنها با هم کمی صحبت می‌کنند. وقتی محسن به خانه میره  افسانه روزنامه خریده و با ناراحتی میره پیشش و خبر میده که تو مرحله اول کنکور قبول شده او از رفتن محسن ناراحته که محسن میگه اگه تو بگی نرو نمیرم اما افسانه ازش می‌خواد تا به خاطر اون منصرف نشه و حتماً بره. شب محسن عکس‌ها را ظاهر می‌کنه تو اتاق تاریک و فردای آن روز میره به مروارید بده مروارید با دیدن عکس‌ها بهش میگه ازت می‌خوام این عکسارو به این آدرسی که دادم ببری بدی بهش بگی که مروارید هنوز پات نشسته ۷۰ سال پیش منو بهش ندادن از اون موقع من ازدواج نکردم آمارشو دارم اونم به پای من نشسته و ازدواج نکرده.

اسمش علی مرادیه که مرد قد بلند با چشمانی آبی موهاش یه رنگیه انگار رنگ کرده محسن قبول می‌کنه و میره. او با اردوی مسابقه عکاسی راهی میشه و وسط راه میره سمت دهی که آدرسشو مروارید داده بود او متوجه میشه که علی مرادی مرده و نه تنها ازدواج کرده بوده بلکه بچه هم داشته اون نمی‌دونه چه جوری این موضوع به مروارید بگه. به خاطره رفتن به دنبال اون آدرس از اردو جا می‌مونه و نمی‌تونه عکس بگیره او تصمیم می‌گیره عکس مرواریدو بده برای مسابقه که با همون عکس نفر اول هم میشه. محسن می‌خواد بره دم در خونه مروارید تا بهش حقیقتو بگه اما مردی جلوشو می‌گیره و بهش میگه باید با هم حرف بزنیم او بهش میگه که قبل از تو من رفته بودم دنبالش اما وقتی خواستم حقیقتو بهش بگم حالش بد شده بود و بردم بیمارستان اونجا دکتر بهم گفت که وضعیتش اصلاً خوب نیست زیاد دووم نمیاره منم برای اینکه دم آخری حالش خوب باشه دروغ گفتم که پای تو هم اون وایساده و اصلاً ازدواج نکرده با شنیدن همین خبر حالش صعودی خوب شد.

ازت می‌خوام یا حقیقتو بهش نگی و چیزی بگی که دوست داره بشنوه این دم آخری یا اینکه کلاً بری که نتونه پیدات کنه! محسن با خودش کلنجار میره. جواب امتحان مرحله دوم کنکور هم میاد و محسن قبول می‌شه برای شیراز. شب مروارید به دم در خونه اش میاد و میگه به سختی خونتو پیدا کردیم اینا منو دارن به زور می‌برن شفاخونه قول میدی وقتی برگشتم منو ببری ببینمش؟ محسن که نمی‌خواد دروغ بگه اما قبول می‌کنه و میگه باشه مروارید بهش میگه واست دعا می‌کنم که هرجا پا گذاشتی با انگشت تو رو نشون بدن و از اونجا میره…

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا