هنری

خلاصه داستان قسمت ۳ سریال ذهن زیبا از شبکه یک + لینک مستقیم دانلود

سریال ذهن زیبا اقتباسی آزاد از زندگی دکتر حسین بهاروند، محقق برجسته‌ی ایرانی در حوزه‌ی زیست‌شناسی است که چالش‌های علمی و ذهنی او را به تصویر می‌کشد.

سریال ذهن زیبا از ۱۲ اسفند ۱۴۰۳ هر شب ساعت ۲۲ از شبکه اول سیما منتشر و در ساعت ۳ بامداد و ۱۰:۳۰ قبل ظهر و ۱۳:۳۰ بعد از ظهر بازپخش خواهد شد.

دانلود قسمت سوم سریال ذهن زیبا از شبکه یک سیما

https://telewebion.com/product/0xc4c0d95

خلاصه داستان قسمت ۳ سریال ذهن زیبا

روز رفتن محسن به شیراز فرا رسیده و وقتی از خواب بیدار میشه به مادرش میگه که چرا منو از خواب بیدار نکردی بچه‌ها می‌خواستن برن مدرسه اول ببینمشون؟! او بهش میگه که دلم نیومد محسن به مادرش که یاد داده چه جوری اسمشو بنویسه میگه بیا تو این دفترم اسم خودتو بنویس ببینم یادت مونده یا نه مادرش اسم فاطمه رو تو دفترش می‌نویسه که آخرش بهش میگه می‌دونی این چه فرقی با درس‌هایی که تو خوندی داره؟ فرقش اینه که این نوشتنو بچه ام بهم یاد داده! پدرش نون تازه گرفته و بعد از خوردن صبحانه محسن را به ترمینال می‌بره و تا رفتنش اونجا منتظر می‌مونه. محسن به دانشگاه رسیده و از اینکه خودش تو اون موقعیت هست حسابی خوشحاله و از بقیه پرس و جو می‌کنه که کجا باید بره؟

محسن با پرس و جو اتاق استادی که جنین سازی را آموزش میده پیدا می‌کنه و پیشش میره وقتی وارد اتاق میشه می‌بینه کتابخونه افتاده رو استاد و کمکش می‌کنه تا از زیر کتاب‌ها بیرون بیاد. سپس درباره جنین سازی ازش می‌پرسه که باید چیکار کنه چون علاقه زیادی به این رشته داره استاد بهش میگه تو هنوز تازه واردی خیلی راه داری تا به اون درجه برسی! سپس بعد از کمی حرف زدن از اونجا میره. محسن اولین کلاس آموزش را میره اما هیچی نمی‌فهمه بعد از تمام شدن کلاس میره پیش استاد و بهش میگه من هیچی از درس نفهمیدم! باید چیکار کنم؟ او بهش کتابی معرفی می‌کنه تا بره تهیه کنه. محسن میره تا برای خوابگاه اقدام کنه اما میگن تمام اتاق‌ها پره باید بره تو رزرو او میره داخل خوابگاه و از بچه های داخل تمام اتاق‌ها می‌پرسه که جای خالی دارند واسش یا نه اما همه اتاق‌ها پره.

او به مسافرخانه میره تا اونجا اقامت کنه تا اطلاع ثانویه، صاحب اونجا بهش میگه یه اتاق هست که سه تا دانشجو مثل خودت کرایه کردن قراره فردا خالی بشه برو ببین با همدیگه کنار میاین که اتاقو با هم اجاره کنین!؟ محسن می‌پرسه که کجان الان؟ او بهشون میگه پایین دور آتیش نشستن و با هم حرف می‌زنن. محسن میره پیششون و باهاشون دوست میشه سپس با همدیگه حرف می‌زنند و به این نتیجه می‌رسند که تا صبح باید جاییو پیدا کنند برای موندن یکیشون میگه من یه جاییو می‌شناسم بریم اونجا و آنها را می‌بره به یه بیمارستان و بهشون میگه اینجا تا دلتون بخواد صندلی هست گرمم که هست انقدر  رفت و آمد توش هست که کسی ازت نمی‌پرسه اینجا چیکار می‌کنی واسه چی هستی و چهارتایی میرن رو صندلی‌های انتظار می‌شینن و با تکیه دادن به همدیگه می‌خوابن. فردای آن روز تو سرویس بهداشتی مسواک می‌زنن و میرن اتاقشونو تحویل بگیرن. وقتی ساکن میشن محسن بهشون میگه باید تمام کارهای اینجارو تقسیم کنیم و قوانین می‌ذاره سپس وقتی می‌خواد بره دوش بگیره در اتاقو باز می‌کنه که با یه معتاد دم در اتاق مواجه میشه که حسابی می‌ترسه.

او کم کم به سمت استحمام عمومی میره که با دیدن آدم‌هایی که اونجا هستند نمی‌تونه تحمل کنه و به اتاق برمی‌گرده سپس به بچه‌ها میگه اینجا نمی‌شه باید بریم خونه پیدا کنیم پاشین وسایلتونو جمع کنین! آنها با همدیگه میرن تمام بنگاه‌ها را می‌گردند اما یا پولشون به خونه‌ها نمی‌رسه یا اصلاً به خاطر مجرد بودنشون خونه بهشون نمیدن بالاخره یه خونه رو پیدا می‌کنن که از همه نظر براشون خوبه. آنها به همدیگه میگن بچه‌های دیگه‌ای هم بیان اینجا پول اجاره خونه برامون کمتر هم میشه صاحبخونه که آدم منصفی هست کرایه را ۲۰۰ تومان کمتر می‌کنه و وقتی می‌فهمه که ساک محسن را دزدیدن براش لباس می‌بره و میگه فعلاً از اینا استفاده کن بین اندازت هست یا نه محسن تشکر می‌کنه. علی در خانه حسابی تو فکره و ذهنش به هم ریخته. همسرش میره پیشش و ازش می‌خواد تا کمتر فکر و خیال کنه او بهش میگه چیکار می‌کردم آخه دستش تنگ بود منم بهش قرض دادم اما انگاری الانم نداره که بخواد پس بده همسرش دلداریش میده و میگه همونجوری که تو گره از کارش باز کردی خدا هم گره از کار تو باز می‌کنه خیالت راحت.

علی میگه نگران خودمون نیستم نگران محسنم که توی شهر غریب افتاده و نمی‌تونم بهش کمک کنم او بهش النگوشو میده و میگه من نمی‌تونم وقتی پسرم توی شهر غریب هستش النگو تو دستم باشه و خیالمم راحت باشه! اینو برو بفروش و پولشو به دست پسرمون برسون، افسانه میره پیش پدرش و بهش میگه اگه می‌خواین چیزی واسه محسن بفرستین این نامه رو هم از طرف من به دستش برسونین پدرش قبول می‌کنه. فردای آن روز محسن با دوستانش بعد از دانشگاه با تعدادی دوست جدید به خانه میرن آنها شروع می‌کنند به آماده کردن خونه تا اونجا بمونن و قوانین خونه را می‌نویسند محسن به نامه افسانه خواهرش نگاه می‌کنه که نوشته دلتنگتم او لبخند می‌زنه و پایینش فقط می‌نویسه منم….

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا