هنری

خلاصه داستان سریال از یاد رفته قسمت دوم + دانلود سریال از یاد رفته قسمت ۲

خلاصه ای از قسمت دوم سریال از یاد رفته را به همراه لینک دانلود در این مطلب از پایگاه خبری صفحه فردا را  آورده ایم که خواهید خواند.

دومین قسمت سریال نمایش خانگی «از یاد رفته» به  کارگردانی برزو نیک نژاد و تهیه‌کنندگی مجتبی وحیدی روز دوشنبه ساعت ۲۰  به صورت اختصاصی از پلتفرم نمایش خانگی فیلم نت منتشر می‌شود و پخش آن به صورت هفتگی در این پلتفرم ادامه می‌یابد.

دانلود قسمت دوم سریال از یاد رفته

سریال از یاد رفته

خلاصه داستان سریال از یاد رفته قسمت دوم

روز معرفی مدیرعامل فرا میرسه و آرش و بهزاد تو پوست خودشون نمی گنجیدن، همه دوستان و همکاران هم برای این جلسه با دسته های گل بزرگ برای تبریک حضور داشتند، بهزاد در بین دوستان به آرش میگه مبارکه رفتی بالا هوای ما رو داشته باش، آرش میگه ما هر جا بریم با شماییم آقای زمانی.

با اومدن شهاب پیش پدربزرگش، اسماعیل ادیبی بهش میگه بالاخره اومدی؟ چقدر دلم میخواست بغلت کنم. شهاب میگه واسه دل شما نیومدم که آرزو به دل نمونید، اومدم واسه گرفتن جواب سوالهام که فقط شما میدونید، چون اصلا دلیل سؤالم شمایید‌. اسماعیل میگه من نمیدونم چی بهت گفتن که اینقدر محکم باهام حرف میزنی ولی من الان اون نیستم. شهاب میگه اینی که الان هستید که اصلا برام مهم نیست، اونیکه قبلا بودید دلیل اینهمه سال نبودنمه، اگه الان هم اینجام واسه پولت نیست، کم داشتم تو زندگیم ولی سایه یه مادر بالا سر من بوده که یه تار موش رو به کل دب دبه کب کبه ات نمیدم. اسماعیل میره سمت ماشین و بهش میگه دنبالم بیا، شهاب میگه کجا جوابم رو همینجا بده، اسماعیل میگه اینجا اندازه جوابت نیست. اسماعیل میره و شهاب هم با پریسا دنبالشون میرن.

بهزاد میره طبقه بالای شرکت و زن صیغه ایش که حسابدار شرکته هم میره دنبالش، بهش میگه بیا برو پایین بخند ذوق کن فکر نکنن از اینکه آرش داره مدیرعامل میشه ناراحتی، بهزاد میگه نه اتفاقا آرش آپشن هاش بیشتره و دامادشه هم پدر نوه عزیززاده اشه، من چی؟ من شوهر دختر مرده اشم، گردن گیر شرکت، زن میگه تو اگه بخوای به یک ماه نرسیده آرش رو میزنم زمین، برای من ۴ تا عدد جابجا کردنه هیچ کاری نداره، من کارم رو خوب بلدم.

توی مسیر شهاب بیاد حرفهایی که با دایی اش زده بود میفته و اینکه چرا کسی بهش چیزی نمیگه، دایی اش بهش میگه من هیچ ربطی به اعدام بابات ندارم و اشتباهی پُرت کردن، وقتی پدرت رو اعدام کردن مادرت منم خاک کرد بخاطر اینکه فکر کرد من مقصر اعدام بابات بودم، ما رفیق بودیم خلاف می کردیم اما نمیدونم اون ۵ کیلو مواد رو از کجا آورده بود. نریمان میخواد شهاب رو بیرون کنه اما شهاب داد میزنه که من چرا نباید بدونم قبر بابام کجاست، کس و کارم کیه، ادیبی پدربزرگمه؟ نریمان با شنیدن این حرفها شهاب رو صدا میکنه و بهش میگه من هیچ کاری به نوشین ندارم تو مثل بابات لگد به بختت نزن ادیبی خیلی زور زد بابات برگرده اما برنگشت، بعد براش تعریف میکنه که وقتی دو سالت بوده تو زندان مریض میشی میبریمت بیمارستان، بعد از خوب شدنت به مادرت گفتم بذاره پیش من بمونی و برنگردی زندون، مادرت قبول کرد، یه روز که دستم تنگ بود با تو و مادرت رفتیم دفتر ادیبی ، یه نگاه به ما کرد و گفت این خواهر و برادر بچه منو بدبخت کردن، نه اون پسره من بود نه این بچه نوه منه، بعد منو با لگد بیرون کردن. اگه فرستاده دنبالت نون توشه حتما برو، بابات خودش رفت بالای دار من فراری مادرت هم تو زندون. مادرت بهت گفته تو زندون بدنیا اومدی؟

ادیبی و میترا میرسن شرکت، خانواده ادیبی میرن طبقه بالا و تو جایگاه میشینن، ادیبی یه سخنرانی می کنه و علت اینکه نمیتونه دیگه مدیریت کنه رو عنوان میکنه، پریسا و شهاب هم میان تو جلسه، بهزاد و آرش از دیدن شهاب جا میخورن، ادیبی که بلند شده بود به شهاب میگه بشینه روی صندلی جای خودش، بعد میگه این جوون پاره تنه منه که بعد از سالها برگشته شهاب ادیبی پسر مازیار، ازش خواستم بیاد مجددا عضو خانواده ادیبی بشه، اما نکته دوم اینکه زمانیکه بیمارستان بودم آقای مهندس آرش امین پور با تلاشش بی وقفه شرکت رو سرپا نگه داشت، با تشکر از زحمات ایشون از فردا صبح مدیرعامل شرکت آقای شهاب ادیبی هستن. بعد از تموم شدن صحبت ها ادیبی عذرخواهی میکنه و میره، با شنیدن این حرف همه شوکه میشن و البته بهزاد کمی خوشحال. شهاب به ادیبی میگه جوابتون این بود دستتون درد نکنه من خودم کار دارم اگه اومدم اینجا واسه گرفتن جواب سوالمه نه خیرات شما، میخواد بره اما ادیبی جلوش رو میگیره و همه رو از جلسه بیرون میکنه.

بهزاد به آرش میگه مردک خرفت شده پدر ما تو این شرکت درومده حالا یه الف بچه رو از تخم مرغ شانسی درآورده که چی نوه امه، ما هم خر.

ادیبی به شهاب میگه حسرت میدونی چیه؟ شهاب میگه هیچ چی رو ندونم این یدونه رو خوب میدونم چیه. ادیبی میگه صحبت یکی دو روز نیست این چاله که تو زندگی توئه تو زندگی من عمیقترش هست، برای همین خودمو چپوندم تو شرکت که یادم بره پسر و نوه ای دارم، نمیگم میخوام جبران کنم میدونم که نمیتونم. برام سخته نمیدونم چه جوابی بهت بدم تا تو رو از دست ندم، شهاب میگه آدم چیزی رو از دست میده که بدست آورده باشه شما منو رفته بدون، الانم هر یه دقیقه ای که اینجام سخت‌تر میتونم تو چشم مادرم نگاه کنم، ادیبی پوزخند میزنه، شهاب بهش بر میخوره و بلند میشه بره ادیبی میگه ترش نکن تو هیچی از گذشته نمیدونی حتی خاطراتش حالم رو بد میکنه اما بهت میگم، یه سری از حسرتها مادرته، شهاب میگه راه خوبی برای موندنم انتخاب نکردی بابابزرگ، نکنه فکر کردی بین شما و مادرم شما رو میگیرم؟ ادیبی میگه پرسیدی جواب دادم.

مهتاب از میترا می پرسه این پسره رو کجا اوردی، میترا میگه ما داشتم میومدیم جلوی در دیدیمش، خیلی براتون مهمه از دخترت بپرس، مهتاب میره سراغ پریسا و ازش می‌پرسه تو این پسره رو اوردی؟ پریسا میگه آره آقاجون گفت، خودش خواست کسی ندونه، مهتاب میگه همه چیز رو خراب کردی.

ادیبی به شهاب میگه اینهمه سال رو نمیشه تو یه جمله گفت از کجا معلوم بهت دروغ نگم، یه مدت پیشم بمون فکر کن استخدامت کردم، نخواستی برو. شهاب میگه این چیزی که میخوای از با مسیر زندگی من فرق میکنه، دنبال بهانه اید که جوابم رو ندید، من از شما کار نخواستم. ادیبی میگه من ازت خواستم برام کار کنی، اون کارت هم سر جاش، اون ساختمون رو هم می‌خریم برای بیکاری و تفریحت، به وقتش جوابت رو میدم، شهاب میگه وقتش کی هست؟ ادیبی میگه سه ماه فقط بمون، این شرکت حق توئه روی حقت وایستا من نمیدونم تا کی هستم، ولی اگه برم کسی حقت رو نمیده، نمیگم بغلم کن اما دستگیرم باش هرچقدر سرتق باشی اما به مرامت نمیخوره دست منه پیرمرد رو نگیری، ادیبی دستش رو دراز میکنه و شهاب با کلی مکث دستش رو میگیره و میگه فقط سه ماه.

مهتاب و آرش سوار ماشین میشن میرن تو مسیر مهتاب حسابی با حرفهاش خودش رو خالی میکنه که معلوم نیست پسره به بابای بدبخت من چی گفته که دو دستی شرکت رو داده بهش، آرش از همون اول ساکت بود، مهتاب میگه تو چرا هیچی نمیگی؟ آرش میگه بابات جای حرف گذاشته؟ بعد کی گفته پسره به بابات چیزی گفته اونم بابات که حرف خودش رو هم بزور گوش میده، هر کاری کرده تصمیم خودش بوده، اما مهتاب کوتاه نمیاد و مدام میگه مطمئنم بابام تو رو میخواست مدیر کنه، حتما یکاری کردی بابام بیخیال شده. آرش میگه من نوکری کردم یه عمر نوکر بودم تو اون خونواده نوکر هم که رئیس نمیشه. اونقدر مهتاب میگه که آرش عصبانی میشه و ماشین رو نگه میداره میگه اون از تو و بابات اونم از دخترم که رفته اون پسره رو پیدا کرده بیاره زیر پای باباش رو خالی کنه. بعد از از ماشین پیاده میشه و میره. مهتاب زیر لب میگه خدا لعنتت کنه مازیار و بعد خودش میشینه پشت فرمون و میره.

ادیبی میره سر خاک مازیار، میترا زنگ میزنه به مادرش و میگه بابا نشسته زل زده به عکس مازیار، مادرش میگه نذار زیاد بمونه اونجا بیارش خونه. میترا میگه حرف منو گوش نمیده که.

شهاب به پریسا میگه چرا بهم نگفتی میخواد اینکار رو بکنه پریسا بهش توضیح میده که من خودمم نمیدونستم، آقاجون من از بین اینهمه آدم میخواد همه چیز رو بده دست تو، تو راه گیج میزنی؟ مگه نگفتی از دستش ناراحتی حالا میخواد جبران کنه ، دلش رو نشکن بذار ببینه چیکار میخواد بکنه، شهاب میگه من نمیدونم نوشین رو چیکار کنم. پریسا میگه تو فکر کردی من الان میدونم با مامان و بابام چیکار کنم؟ اونا فکر میکنن من با آقاجون دست به یکی کردم فعلا سوار شو بریم. شهاب میگه نمیخوای زودتر بری خونه؟ پریسا میگه نه من الان کارمند شرکتم شما رئیسی میخوام رئیس شرکت رو برسونم خونه اش. شهاب با خنده میگه اگه رئیس نبودم نمیرسوندی؟

نوشین از پنجره شهاب و پریسا رو تو ماشین می بینه، شهاب میاد تو خونه، نوشین بهش میگه حواست به این دخترها باشه سرت رو برگردونی می بینه همه چیزت رو از دست دادی و جیبت خالی شده، شهاب میگه داشتی زاغ سیامو چوب میزدی اشتباه زدی، صاحبکار جدیدمه من بیخ ریشتم تا ابد، ماشینش رو ندیدی این اصلا به من میخوره؟ نوشین میگه خیلی هم دلش بخواد. تو پولت به یه جا برسه خودم یکی برات انتخاب میکنم. شهاب میگه دورت بگردم که فکر میکنی پولی که در میاد به جمع کردن میرسه، مگه چقدر در میارم.

پریسا میرسه خونه ، آرش مشغول سیگار کشیدن بود ، پریسا میپرسه بخاطر امروز ناراحتی؟ آرش میگه با کار امروزت نابودم کردی بابا. پریسا میگه من اصلا در جریان نبودم. آرش میگه فرقی نمیکنه همینطوری مامانت بهم سرکوفت میزد حالا که شدم مضحکه خاص و عام، چیکار کردی پریسا؟ پریسا میگه من خودم با آقاجون حرف میزنم، اما آرش میگه حق نداری چیزی بگی من تا الانش هم فقط بخاطر تو این زندگی رو تحمل کردم و گرنه هیچ کجاش قشنگ نبود که بخوام برگردم، تو بکار و زندگیت برس انگار نه انگار چیزی شده.

میترا به مادرش میگه به نظرم بد نشد بهتر از اینه که شرکت دست باجناق ها باشه، مادرش میگه اینا رو به مهتاب نگیا، میترا میگه مگه خرم.

ادیبی به کتایون میگه ناراحتی؟ کتایون میگه فقط من غریبه بودم؟ ادیبی میگه نخواستم ناراحتت کنم، بچه ها رو که میشناسی اذیت میشدی. کتایون میگه من اذیت هامو شدم اینهمه سال خواستم براشون مادری کنم نخواستن، بعد از این همه سال مهتاب منو زن بابا میدونه اشکال نداره من تحمل کردم چون تو و بچه ام برام مهمید اما بهم حق بده نگران باشم، ادیبی میگه نگران نباش خیالم راحته بچه زرنگه میدونم از پسش بر میاد چند ساله زیر دست قنبری کار کرده، آمارشو دارم. انگار یه بار سنگین از رو دوشم برداشتن. کتایون میگه به پریسا میگم فردا شب دعوتش کنه بیاد اینجا ببینیش شاید خوشحال‌تر بشی، منم می بینمش شاید این یکی بذاره براش مادری کنم.

بهزاد میره پیش آرش، ماشینی که خراب شده بود رو میاره پارکینگ و میگه گفتم زود درستش کنن بفروشیمش بدیم شرکت این ادیبی و نوه اش، آرش میگه شانس آوردیم این کارگره افتاد مرد کار خوابید، لااقل میتونیم بگیم یه پولی اونجا بلوکه شده، بهزاد میگه آره ولی کو تا ۸۰۰ میلیارد، آرش میگه فعلا باید یکاری کنیم کسی نفهمه تا بعد، بهزاد میگه بعد جیه؟ تو فکر کردی من زیر دست یه الف بچه وایمیستم کار کنم؟ آرش میگه چی تو سرته؟ بهزاد میگه صبر کن یکاری میکنم از چشم پدربزرگش بیفته…

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا