هنری

خلاصه داستان سریال شکارگاه قسمت چهارم + دانلود سریال شکارگاه قسمت ۴

خلاصه ای از قسمت چهارم سریال شکارگاه را به همراه لینک دانلود آورده ایم که خواهید خواند.

سریال شکارگاه به کارگردانی نیما جاویدی  و تهیه‌کنندگی مهدی بدرلو از سریال های جدید نمایش خانگی خواهد بود که پرویز پرستویی نقش اول در سریال شکارگاه را ایفا کرده است. اولین قسمت سریال شکارگاه در روز چهارشنبه به تاریخ ۱۱/ ۴/ ۱۴۰۴ منتشر شد. این سریال هر هفته چهارشنبه ها آماده نمایش می شود‌.

خلاصه داستان سریال شکارگاه قسمت ۴

پرده چهارم: شب شکار

بهادر میاد تو مطبخ و از دستپخت گلاب تعریف می کنه، گلاب هم میگه خداروشکر اینطوری تعریفمون رو به از ما بهترون می کنید. بهادر میپرسه منظورت کیه؟ گلاب هم میگه همونی که قراره باهاش وصلت کنی، بهادر میفهمه که گلاب راپرتش رو به حشمت داده اما گلاب زیر بار نمیره. بهادر یه صفحه روزنامه می بینه و از گلاب میخواد بگه بقیه اش کجاست، تو روزنامه عکس مفتش رو زده بود که بعد از قتل هم خدمتی خودش متواری شده، گلاب میگه روزنامه رو حشمت با قهوه داره میبره بالا، بهادر بعد از اینکه اون صفحه رو میندازه تو آتیش دنبال حشمت میره، اما حشمت رفته بود بالا، میرعطا از حشمت میپرسه اون دختره(زهره) رو پیداش نکردی؟ حشمت جواب منفی میده، بهادر از لوله ناودون میاد بالا پشت پنجره اتاق میرعطا، بعد از رفتن حشمت، ملوک خاتون و اصلان میان داخل، ملوک خاتون خبر بارداری همسر اصلان رو میده، میرعطا بعد از رفتن اونها فکرش مشغول اصلان میشه و میره بیرون از اتاق و روزنامه رو نمیخونه، بهادر از در بالکن میاد داخل و جوهر رو روی روزنامه میریزه تا عکس مفتش مشخص نشه.

میرعطا میره پیش مفتش و میگه شاید اون قوطی سم که پیدا کردی به ماجرای قهوه ربطی نداشته باشه، مفتش میگه میدونستم باور نمی کنی اما اصلان به اندازه کافی انگیزه برای اینکار داشته، میرعطا میگه اصلان مشکلش با من سر زمین یاسوج بود که اونم به نامش کردم، ماجرا خیلی وقته تموم شده، مفتش میگه تموم نشده، تو عاشق دختری بودی که پسرت… میرعطا داد میزنه اون عشقی که میگی اصلا شروع نشد. مفتش میگه بهرحال اصلان بعد از اینکه منصور بدنیا اومد یه جور دیگه به این موضوع نگاه میکنه، هیچ کس به جز اصلان انگیزه برای اینکار نداشته، یحیی اونروز از اتاقش بیرون نیومده، شاهد هم داره، فقط اصلان پنهونی رفته مطبخ، قوطی سم هم که تو اتاقش پیدا شده، باید قبول کنی. یحیی ترسوتر از این حرفهاست.

یحیی میره پیش پری و پیشنهادش رو قبول میکنه، بعد نقشه میکشن که یحیی اتاقش رو به بهونه اینکه سقف اتاقش نم میده عوض کنه بیاد پایین تا بتونه زمین رو بکنه، یحیی از پری درباره اینکه چی شد خاطر افسر روسی رو خواست می پرسه و بعد میگه منم میرم سراغ زنهای روسی و ولت میکنم، بعد میگه من عاشقتم پری.

یحیی شبونه میره از روی بوم سقف اتاقش رو میکنه تا آب بارون بیاد داخل.

میرعطا میاد پیش فروغ، بهش میگه منصور خیلی خوشبخته کم پیدا میشه یه زن واسه همسرش اینطوری به آب و آتیش بزنه، فروغ میگه منصور چی؟ اونم خاطر منو میخواد، میرعطا میگه اصلا مهم نیست عشق بار گندم نیست که واسش چرتکه بندازی، عشق لیاقت میخواد نصیب هر کسی نمیشه، قدرشو بدون، بعد کلید در مخفی رو میده به فروغ و میگه جواهرات اونجاست، کلید دست تو باشه که اگه لازم شد بری سر وقتش. فروغ میپرسه چرا من؟ میرعطا میگه چون تو تنها کسی هستی که من میتونم بهت اعتماد کنم.

مسئول کاروانی که دخترها رو میخرید میاد و به حشمت میگه یکی از این دخترها فرار کرده لنگه کفشش رو پشت دیوار اینجا پیدا کردم ممکنه اومده باشه اینجا، اگه پیداش کردی بگو ۱۰۰ تومن جایزه گذاشتم براش، حشمت میگه مگه این دختره کیه؟ بهش میگه عزیز خان واشه برادرش نشون کرده بود میخواست پیشکش ببره، به گلاب هم بگو حاضرم عقد دائمش بکنم.

سیمین همه جا رو دنبال زهره می گرده اما پیداش نمیکنه، میره استراحت کنه زهره خودش میاد پیش سیمین، پاش زخمی شده بود سیمین میره کفش بیاره براش، زهره از رو میز گردن آویز سیمین که سم توشه برمی‌داره ببینه، سیمین سریع میاد ازش میگیره که دیگه هیچ وقت دست به این نزن، بهادر از پنجره میاد تو میگه که پیداش کردی؟ بعد به سیمین میگه انگار بچه خودته. زهره میگه اینکه مادرم نیست. ملوک خاتون از بیرون سیمین رو صدا میکنه، بهادر و زهره سریع قایم میشن، ملوک خاتون میاد داخل و میگه هنوز پیداش نکردی؟ آقات حق داره، از ما نرنج به نفع خودشه برش گردونی، همه دارن دنبالش میگردن، سیمین میگه حالا بعدا درباره اش حرف میزنیم، ملوک خاتون میگه مفتش نامجو هم درباره تو با آقات حرف زده فهمیده جدا شدی. سیمین جواب نمیده و میگه فعلا حوصله اش رو ندارم. موقع رفتن از سیمین درباره پری میپرسه که تو دیدیش اما سیمین میگه نه خبری ندارم ازش.

بهادر بدون اینکه سیمین بفهمه سریع میره و زهره هم از تو کمد میاد بیرون، فروغ میاد اتاق سیمین و زهره رو می بینه، بهش میگه اینا بو بردن این اومده تو عمارت ، بخاطر این بچه همه رو میندازی تو دردسر، این کار تو خودخواهیه، سیمین میگه خودخواهی اونه که کسی براش مهم نباشه چه بلایی سر این بچه میاد.

فروغ میگه پس منصور چی برات مهم نیست؟ سیمین میگه این چه حرفیه منصور برادرمه، فروغ میگه شما همتون از منصور و مادرش متنفر بودید. سیمین از فروغ قول میگیره که به کسی نگو زهره اینجاست، فروغ قول نمیده میخواد بره که سیمین میگه اگه بگی بهشون میگم که حامله ای.
صدایی میاد سیمین میره ببینه صدای چیه؟ یحیی با چمدون میخواست بره پایین، میگه دارم میرم پایین اتاقم رو عوض کردم، سقف اتاق نم برداشته، داره میریزه.
ملوک خاتون میاد پایین تو اتاق یحیی، بهش میگه تو با این دختره چیکار داری؟ خجالت بکش منیر شیرینی خورده توئه، دیشب تا صبح کجا بودی؟ منیر اگه بفهمه. یحیی میگه صدبار گفتم منیر رو نمیخوام، شما اسم منو گذاشتید رو منیر تا خون بس کنید، تازه اون خودش یکی دیگه رو میخواد من نمیخوام منیر رو بگیرم. ملوک خاتون میگه نمیخوای، منم شیرم رو حلالت نمیکنم. با رفتن ملوک خاتون، یحیی وسایل رو برمی‌داره تا زمین رو بکنه.
موقع خوردن غذا اصلان داشت درباره منصور میگفت و یهو درباره ارتباط منصور و ناهید میگه، ملوک خاتون سریع حرف رو عوض میکنه اما فروغ متوجه میشه، یحیی میاد سر میز و دست میرعطا رو میبوسه و عذرخواهی میکنه و میگه یه فرصت دیگه بهم بدید. میرعطا می پرسه ساعتم رو ندیدید، ملوک خاتون میگه نه. فروغ یهو حالش بد میشه سیمین سریع میگه مال سرشیر صبحه منم حالم بد شد. ملوک خاتون دیگه پیگیر نمیشه و میگه اصلان قراره یه خبر خوب بهمون بده، اصلان با اصرار میگه زنم قراره یه توله جدید پس بندازه، سیمین خیلی خوشحال میشه، یهو گلاب فریاد کنون میاد که درباری ها ریختن تو عمارت، همون لحظه میان داخل و اصلان رو میگیرن میبرن، همه بلند میشن میرن دنبالشون اما میرعطا و مفتش از جاشون تکون نمیخورن. اصلان رو سوار درشکه میکنن میبرن.
ملوک خاتون میاد و از میرعطا میپرسه کجا میبرنش. میرعطا میگه سم کار این بود. مفتش میگه متاسفم ولی کار اصلان بوده، همون روز اول متوجه شدم اما خواستم مطمئن بشم بعد بگم. میرعطا میگه من الان میتونستم زیر خاک باشم راضی نبودم این بی شرف برگرده، تو اصرار کردی ملوک.
پری به یحیی میگه فکر می‌کنی بتونی تا قبل اینکه جواهرات رو پس بدن برسی اونور دیوار؟ یحیی میگه خاکش نرمه شاید هم زودتر تموم بشه، بعد میپرسه تو از من خوشت نمیاد؟ تو فقط بخاطر جواهرات با من هستی درسته؟ پری میگه نمیخوای که بهت دروغ بگم؟ درسته. یحیی میگه میدونستم از بچگی هیچ کس از من خوشش نمیومد. پری میگه ولی تو یجوری هستی که انگار خیلی وقته میشناسمت.
بهادر تو اتاقش مشغول نوشتن گزارش سومش برای نصیرالدوله بود که بگه اصلان رو منتقل کردن به دربار، سیمین میاد و ازش می‌پرسه چرا بی خبر رفتی؟ بهادر میگه کار داشتم. سیمین میگه پس دلخور نشدی؟ بهادر میگه من یه باغبون ساده ام که به خودم همچین جسارتی نمیدم، سیمین میگه منو بگو فکر کردم بخاطر شنیدن اون حرفها دلخور شدی رفتی. بهادر میگه معلومه که دلخور شدم اون تفنگ رو ببین دوسال طول کشید تا تونستم با مواجب کارگری بگیرمش، لحظه ای که سیمین برمیگرده بهادر سریع نامه گزارش رو از رو میز برمی‌داره و مخفی میکنه، بعد میگه این یعنی من و تو با هم فرق داریم. سیمین براش تعریف میکنه که نامجو از دوستای آقام بود یه زمانی میخواستم باهاش ازدواج کنم که نشد، دیگه باهاش کاری ندادم. امروز که اصلان رو بردن فکر کردم شاید واقعا نفرین این عمارت داره ما رو میگیره، حالا که زهره برگشته گمونم بتونیم قرارمون رو همین جا بذاریم.
سیمین میره پیش فروغ و بهش میگه درست فکر کرده بودم به جمشید حسودی کرده بود که رفت، بعد می بینه فروغ میخواد شربت زعفرون بخوره، ازش میگیره و میگه چیکار میکنی این واسه بچه ات اصلا خوب نیست، فروع میگه ناهید کیه؟ سیمین میگه منصور خاطرخواه شده بود اما وصلتشون سر نگرفت. فروغ میگه منصور خاطر خواه شده بود دختره هم جواب رد داد بهش، بخاطر همین چند سال پیش زده بود به کوه و بیابون؟ الانم دوباره پیداش شده، فروغ نامه ای که تو چمدون منصور پیدا کرده بود رو به سیمین نشون میده، سیمین نامه رو میگیره و میگه معلوم نیست که توش چی نوشته بعدش منصور دیگه نمی خوادتش وگرنه نامه رو باز میکرد، فروغ میگه خب چون مطمئن نیست نامه رو نگه داشته، من با این بچه چیکار کنم؟ سیمین میگه بی خود فکر و خیال نکن، منصور دیگه باهاش کاری نداره.

فروغ میخواد نامه رو باز کنه اما پشیمون میشه.
سیمین میخواد بره داخل اتاقش صدای شمردن نامجو میاد، میره میبینه که نامجو با زهره قایم باشک بازی می کنن، به سیمین میگه پس قایمش کرده بودی. نگران نباش به میرعطا نمیگم رازهای زیادی بین ما بوده اینم یکیش. شاید قسمت بوده که اونموقع وصلت ما به سر نرسه، زهره بچه شیرینیه قطعا لیاقت داشتن یه پدر و مادر خوب رو داره، چی میگی؟ سیمین میگه نه، جفتمون عوض شدیم جمشید بهتره هر کی بره پی زندگی خودش.

نامجو از اتاق میخواد بره زهره ازش می‌پرسه کجا میری؟ نامجو میگه میرم پی زندگی خودم.

نامجو میره اتاقش، حشمت رو صدا می‌کنه که اول وقت منو ببر کاروانسرا میخوام برم تبریز، نامجو با فهمیدن نظر سیمین اونقدر حالش بد بود که شیشه مشروب رو سر میکشه.

گلاب وقتی میخواد غذا ببره واسه پری، قرصهایی هم که برای بهادر ازش گرفته بود رو میاره اما قبلش چند تا از قرصها رو از شیشه درمیاره برای خودش قایم میکنه، پری میگه یعنی از قرص ها چیزی نخورده، گلاب میگه ندادم بهش به من چه که خوابش نمیبره، من فکرامو کردم دیدم اصلا قد و قواره من نیست، مردها همشون سر و ته یه کرباسن، پری میگه حالا همشون هم نه، گلاب با دیدن دستمال یحیی رو صندلی میگه بعله درسته، چقدر ازش مهر گرفتی؟ صیغه ات کرده؟ ولی تو ساده ای همین عمو حشمت که فکر میکردم بچه پیغمبره چرا با اون سنش باید پیله کنه به تو. همون شب اول تو خواب بودی از پشت پنجره دیدم نشسته بالا سرت، میخواست دست بکشه رو سرت من اومدم سریع رفت بیرون، آدم به کسی نمیتونه اعتماد کنه. با شنیدن حرفهای گلاب، پری نسبت به حشمت که پدرش بود میره تو فکر.

میره پیش حشمت و میگه فردا میرم بازار یه چیزهایی از عطاری میخوام بخرم، بهش میگم آقام با گاری میاد می بره. حشمت با شنیدن کلمه آقام چشماش اشک میشینه و میگه زن سرهنگ امشب سراغت رو می‌گرفت فکر کنم بهت شک کرده بیا از اینجا بریم، پری میگه یه کار نیمه تموم دارم میخوام چیزی که مادرم رو بخاطرش کشتن بدزدم، حشمت میگه داری با دم شیر بازی میکنی، پری میگه شمسی اونکار رو بخاطر من کرد، تو نامه آخرم از بی پولمون گله کردم و گفتم اگه پول داشتم به آرزوهام میرسیدم، تو جواب گفت بهت قول میدم به آرزوهات برسی، الانم میخوام به آرزوهام برسم.

فروغ نامه رو میزاره رو میز، آویز دفع بلا به اسلحه منصور رو میکنه.

بهادر تو اتاقش بود با شنیدن یه صدا میاد پشت پنجره میبینه حشمت داره تو باغ زمین رو میکنه، میره جلوتر میبینه یه بسته از زمین در اورد که داخلش چند تا ابزاره، دنبالش میره، حشمت داخل اتاق مخفی میشه، بهادر هم دنبالش میره، مفتش که مست شده بود از اتاقش میاد بیرون اما متوجه بهادر و حشمت نمیشه، حشمت سریع میره بیرون، بهادر میره دنبالش، حشمت متوجه‌ می‌شه یکی دنبالشه، چاقو رو از کمرش در میاره ، بهادر از پشت درخت میاد بیرون و …

سریال شکارگاه

دانلود قسمت چهارم سریال شکارگاه

https://www.filimo.com/asparagus/m

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا